من همون جزیره بودم.
خاکیو صمیمیو گرم.
واسه عشق بازی موجا نگاهم یه بستر گرم.
یه عزیر دردونه بودم پیش چشم خیس موجا.
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا.
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقیرو تو وجودم جا گذاشتی.
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر رو شد .
برای داشتن عشق همه جونم آرزوم شد.
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابرو بادو دریا گفتن:
حس عاشقی همینه..........
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظهای
بی تو بودن میگذره اما به سختی.....................
نظرات شما عزیزان:
ᵔᴥᵔ World Of ℒ❤√ℯ 
ساعت17:41---9 بهمن 1392
گاهـے آدمــــ دلش مـے خواهد کفش هاش را دربیاورد ، یواشکـے نوک پا نوک پا از خودشــــ دور شود ، بعد بزند به چاکــــــــــــــ، فرار کند از خودشـــــــــــــــــ...
Emo Girl 
ساعت18:00---4 بهمن 1392
سلام دوست عزیزم تواین مدت ک اپ میکردم ونظرمیدادی ممنونم...بانظرای شماخیلی ذوق داشتم...ولی یه نفربدحرفی زد...منم میخوام وبلاگموحذف کنم...موفق باشید...بابای. پاسخ:کی حرف زنده من چیزی گفتم باشه موفق باشی
|